![]() |
![]() |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1384/09/04ساعت 11:5 بعد از ظهر توسط مهدیه |
|
|
دروغ است هر که گوید دل به دل راه دارد دل من زغصه خون شد دل او خبر ندارد |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1384/09/01ساعت 5:48 بعد از ظهر توسط مهدیه |
|
|
خوب رویان جهان رحم ندارد دلشان
باید از جان گذرد هر که شود عاشقشان روز اول که سرشتند از گل پیکرشان سنگی اندر گلشان بود که ان شد دلشان |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1384/09/01ساعت 5:46 بعد از ظهر توسط مهدیه |
|
|
بی تو مهتاب شبی باز از ان کوچه گذشتم همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم شدم ان عاشق دیوانه که بودم در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید باغ صد خاطره خندید. عطر صد خاطره پیچید یادم اید که شبی با هم از ان کوچه گذشتیم پر گشودیم و در ان خلوت دلخواسته گشتیم ساعتی بر لب ان جوی نشستیم تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت من همه محو تماشای نگاهت اسمان صاف و شب ارام بخت خندان و زمان رام خوشه ی ماه فرو ریخته در اب شاخه ها دست براورده به مهتاب شب و صحرا و گل و سنگ همه دل داده به اواز شباهنگ
یادم اید تو به من گفتی: از این عشق حذر کن.. لحظه ای چند بر این اب نظر کن اب ائینه ی عشق گذران است تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است باش فردا که دلت با دگران است تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن با تو گفتم: حذر از عشق ؟ ندانم... سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم... روز اول که دل من به تمنای تو پر زد چون کبوتر لب بام تو نشستم تو به من سنگ زدی.من نه رمیدم . نه گسستم باز گفتم که:تو صیادی و من اهوی دشتم تا به دام تو در افتم.گشتم و گشتم حذر از عشق ندانم سفر از پیش تو هرگز نتوانم.نتوانم....! اشکی از شاخه فرو ریخت مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت اشک در چشم تو لرزید ماه بر عشق تو خندید یادم اید که دگر از تو جوابی نشنیدم پشی در دامن اندوه کشیدم نه گسستم نه رمیدم رفت در ظلمت غم .ان شبو شب های دگر هم نگرفتی دگر از عاشق ازرده خبر هم نکنی دیگر از ان کوچه گذر هم بی تو اما٬ به چه حالی من از ان کوچه گذشتم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1384/09/01ساعت 5:38 بعد از ظهر توسط مهدیه |
|
|
به نام او.... دیشب گریه کنان در خواب می دیدم که برای همیشه مرا با روح خسته ام تنها گذاشته ای .خواب دیدم در غم دیدارت همچون شمع می سوزم و چشمان خونبارم متعجب نظاره گره تنهایی ام بود . می دیدم که برای همیشه تنها شدم .گم شدم در ظلمت این هستی. در داغ بوسه ی تو .در اشک های جاری ام و بی وفایی دنیا و برای همیشه از یادت رفتم .دست هایم را به سوی اسمان گشودم . خدایم را صدا کردم . ناله کنان اشک می ریختم . در تب عشقت می سوختم و در سکوتم تو را فریاد می زدم . خدایا...او را به من باز گردان و دوباره دست هایش را در دستم بگذار . خدایا بدون او روحی اسیر و سرگردانم که خسته و نالان به پرواز در خواهم امد و مرگم فرا خواهد رسید . خدای من تو را به گستره ی هستی ات قسم او را به من بازگردان. ااااه....ولی بی اثر بود. قدم زنان به راهت ادامه می دادی . در سکوت شب . غرق در ناله ی من خنده کنان می رفتی .کاش می دانستی صدای گام هایت نغمه ی مرگ است بر من . اندیشه کنان غرق در این پندارم که چرا اشک هایم اثری در تو نداشت . تو را فریاد زدم . نگاهت را به سویم روانه ساختی. لبخند شوق بر لبانم نشست.خون در رگ هایم بسان چشمه ای خروشان به تلاتم افتاد . اشک هایم جاری شد .هق هق گریه ی شوق امانم را ربود . اما...با جاری شدن "خداحافظ" بر لب هایت * خنده بر لب هایم خشکید و چون شمع سوختم و اب شدم .به پایت افتادم . اشک ریزان صدایت کردم !...عشق من از پیشم نرو ...دیگه طاقت این دوری رو ندارم ... ولی افسوس که تو بی تفاوت از کنارم گذشتی....گذشتی....گذشتی.. و من اکنون به سنگ دل بودن خود پی بردم.به ارزوی محالم که چراتنها تو را برای خودم می خواستم.اااااااه ...کجاست ان گرمای وجودت که مرحم قلب خسته ام باشد .افسوس و صد افسوس که تو برای همیشه نگاهت را از من دریغ کردی و مرا با خود تنها گذاشتی. تو رفتی ولی در قلبم جاودان ماندی ..می مانی ...و خواهی ماند. محبوبم این را بدان .اشکی که ریختم تنها به یاد تو ریختم .عمری که سوختم تنها در فراق تو سوختم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1384/08/15ساعت 3:11 بعد از ظهر توسط مهدیه |
|
|
به نام او... یکی را دوست می دارم ولی افسوس که او هرگز نمی داند نگاهش می کنم شاید بخواند در نگاهم .که او را دوست می دارم. ولی افسوس که او هرگز نمی داند.نگاهم را نمی خواند به برگ گل نوشتم من تو را دوست می دارم ولی افسوس که او گل را به زلف کودکی اویخت تا او را بخنداند تو را من دوست می دارم خنده ی تلخ من از گریه غم انگیز تر است
کارم از گریه گذشت .از ان میخندم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1384/08/15ساعت 2:13 قبل از ظهر توسط مهدیه |
|
|
به نام او... آری، نامت را فریاد خواهم زد... در هوای
بارانی، زیر ناقوس ابر سیاه، بالاتر از هر
صدا، رساتر از هر فریاد... و امشب، پنجره
خلوتت را باز کن... که از هر طرف، پژواک
دريا را خواهی شنيد |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1384/08/14ساعت 7:3 بعد از ظهر توسط مهدیه |
|
|
به نام او... وقتی در کنارت هستم در دل به خود وعده می دهم که به تو خواهم گفت اما نمی توانم و دیدار بعد را بهانه می کنم و باز دیداری دیگر و بهانه ای دیگر و من نمی توانم حقیقت را به تو بگویم. عشق ِمن! بگذار میان دیدارهایمان باقی بماند که چقدر دوستت دارم. شاید این را هرگز به تو نگفتم: وقتی کسی به حرفهای دلم گوش نمی سپارد...وقتی در بین اینهمه آشنا تنها و غریبم...وقتی شانه ای نیست تا سر بر آن نهم و اشک ریزم...تنها آغوش توست که مرا آرام می کند.... عزیزترینم من در تمام لحظاتم به انتظار تویی می نشینم که توانسته ای تمام قلبم را تسخیر کنی و هنوز بعد از مدتها قلب مرا بلرزانی... اگر تو با من باشی دیگر تنهائیم را نخواهم گریست زیرا دیگر تنها نخواهم بود...وقتی تنها من در قلبت باشم تمام دنیا را خواهم داشت...و من با تو خوشبخت ترینم... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1384/08/14ساعت 5:37 بعد از ظهر توسط مهدیه |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1384/08/14ساعت 5:29 بعد از ظهر توسط مهدیه |
|
|
" به نام او..."
و من هنوز عاشقم انقدر كه مي تونم اسمت را |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1384/08/12ساعت 6:52 بعد از ظهر توسط مهدیه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
11/22/2005 - 11/28/2005 10/27/2005 - 11/12/2005 10/30/2005 - 11/5/2005 |
|
RSS
|